|
Cızma qərə
|
زندگی خیلی هم ساده نبوده
لا اقل نه به اون سادگی که من فکر میکردم
زندگی شیرین هم نبوده
نه حتی بی مزه
زندگی تلخ تلخ تلخ تلخه
بی نهایت تلخ
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستین درد. شاملو
جایی در اعماق گیر افتاده ام
در بی نهایت تاریکی
در بی نهایت ابهام
به بهشت نمیروم اگر تو آنجا نباشی مادر
...
آنام گؤل آی آنام گؤل آی آنام گؤل
بخند مادر بخند بخند
سَن گؤلَنده دَنیز گؤلؤر چای گؤلؤر
تو که میخندی دریا میخندد و رود هم
سِوینجی دَن باهار گؤلؤر یای گؤلؤر
از سر شوق میخندد بهار و هم تابستان
گؤلؤم سَه یَر گونَش گؤلؤر آی گؤلؤر
از تبسمت خورشید میخندد و ماه هم
آنام گؤل آی آنام گؤل آی آنام گؤل
بخند مادر بخند بخند
خوب میدانم که سالهاست مرده ام
...
هرگز
ندانستم چرا
همیشه
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم؟؟؟!!!
هیچ غلطی نتونستیم بکنیم
و این باز دنیا بود که خودمان را و دلمان را یکجا ترکاند
ترکاندیم غصه هامان را
دل دنیا را
و از دور تماشا کردیم
مرگ هر انسان جانم را می کاهد
بادها بیکارند
ابرها خشک و خسیس
آسمان تعطیل است
.....
دستها بسته
چشم ها بی نور
قلبها ... سخت
تف به این زندگی سگی
همین نزدیکیست
نفس به نفسمان...
گوسفند هم نشدیم
یکی بیاد خلاصمون کنه!
غبطه میخورم
به
آرامشی که دارد
و به خوشبختی اش
وقتی فارغ از همه چیز
و همه کس
بدون آنکه ابر اندوهی
خاطرش را مکدّر کند
و
بی آنکه نگاه حسرت آلود مرا حس کند
یا حتی ببیند...
بالای تپه های سبز پاییزی
مشغول چریدن است و
گذران یک روز بی دغدغه ی گاوی!
آواز دردمندش، بی نهایت دردمندش
غمگینم میکند
افسرده ام میکند
دیوانه ام میکند
دردمندانه تر از آن سراغ ندارم
ناله ای حزین و مبهم
مبهم مثل نگاهش
و باستانی
و من
از کنار ناله اش میگذرم
سرگشته
...
خر میماند و ناله ی مبهم و
دل تنگش،بی نهایت تنگش!
از روحهای محدود بیزارم، در این روحها هیچ چیز خوب و حتی هیچ چیز بد وجود ندارد !
نیچه
معرفت ؟؟؟!!!
آسمانِ ابری
خنکی هوا
باران
و
شاعر شدن من
به به !!!!
در نوشتن از آنچه دیگران نوشته اند ، نباید یاری خواست!
بلکه از جان و دل خویشتن است که باید یاری جست. « مرحوم ویکتور هوگوی عزیز »
خدایا خودت شاهدی که چقدر بر خود فشار میاورم تا اینگونه باشم!
شده ایم نقش اول سوگواریها !
پیاده م نمی کنی چرا؟!
امیدم را کشتند و آرزویم مُرد!
و یا شاید
آرزویم را کشتند و امیدم مُرد!
همه چی تموم شد.
مپرسید ای سبکباران! مپرسید
که این دیوانه ی از خود به در کیست؟
چه گویم! از که گویم ! با که گویم !
که این دیوانه را از خود خبر نیست
Kül başımə
خاک تو سرم
Arada sadəcə bu məni anlatabilir
بعضی وقتا فقط این عبارت میتونه بیانم کنه!
دلم تنگ است برای من !
Qusa bileydım kəşkə
کاش میتونستم بالا بیارم
...
در هر یک از ما آفریده ای رنج می برد.
و در هر یک از ما مسیحی مصلوب شده است!
من همیشه در حال رنسانس هستم !
یا لااقل دوست دارم که باشم!
آره
آره
من همانطور که غصهی تولد خودم را نداشتم، نگران مرگ خود هم نيستم.
گارسیا لورکا
چرا من باشم ؟!
نیستم و می نویسم !
Bu dünya soyuyacak günün birin də
این دنیا روزی از روزها سرد خواهد شد
Boşalacak yaşamdan
و عاری از حیات
Boş bir cəviz kimi yuvarlanacak
و مانند گردویی پوچ فرو خواهد غلتید
Zifiri karanlıkta ucsuz bucaksız
در تاریکی قیرگون بی نهایت
Indidən çəkiləcək acısı bunun
از هم اکنون این تلخی را می توان چشید
Duyulacak mahzunluğu indidən
و این اندوه را می توان حس کرد .
Içimdə bir cocuk tədirgin
درونم کودکی آزرده